قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

338

تاريخ الفي ( فارسى )

معاشرت و كمال حلم تو را مشاهده كردم هيچ‌كس را از تو دوست‌تر نمىدارم ؛ چه ، يقين دانستم كه اهل شام بر ضلالت و جهالتند و طريق مستقيم آن است كه أتباع و اولياء تو دارند . به خدايى كه قادر بر كمال است كه بعد از اين از ملازمت تو كه موجب نيكنامى دنيا و فلاح عقبى است مفارقت نجويم و با اعداء تو محاربه نمايم تا به عزّ شهادت فايز شوم . پس در معنى ضلالت معاويه و هدايت شاه ولايت قطعه‌اى گفت و به معاويه فرستاد و او را از عزيمت خود و ندامت بر ايّام گذشته اعلام داد . معاويه بعد از تأمّل در آن قطعه تعجّب نموده گفت : قاتله اللّه ! « 1 » مردى سخت فصيح و زباندار بود . كاشكى او را به رسالت نفرستادمى . اكنون مخالفت كرد و در ملازمت على رغبت نمود و بىشك على را بر ظاهر و باطن احوال ما اعلام دهد و بر محاربه و مخاصمت ما تحريص نمايد . و در تاريخ ابن اعثم كوفى آورده كه روزى معاويه به كوكبهء ملوكانه به صحرا بيرون آمد و بر سبيل تفرّج با جماعتى از معارف و اشراف شام سير مىكرد . ناگاه شخصى « 2 » را ديدند بر شترى نشسته از راه عراق مىآيد . فرمود برويد و او را بياوريد . چون بيامد از او پرسيد كه تو از كجايى ؟ گفت : از قبيلهء بنى طىّء . گفت : الحال از كدام شهر مىآيى ؟ گفت : از كوفه . گفت : غرض از آمدن چيست ؟ گفت : پسر عمّ من حابس بن سعد « 3 » در شام است . به ديدن او آمده‌ام . معاويه گفت كه حابس بن سعد را بخوانيد . چون حابس آمد و پسر عمّ خود را بديد ، او را مرحبا گفت و به آمدن او خوشحال شد . بعد از آن ، حابس معاويه را گفت : اى امير ، اين مرد كه خويشاوند من است از نقير و قطمير عراق خبر دارد ، كه اگر تو را خبرى درست و صحيح بايد از او بپرس . معاويه او را بخواند و به نزديك خويشتن بنشاند و گفت : اى طائىّ ، چه خبر دارى از حال علىّ بن ابى طالب ؟ و او را كجا بگذاشتى و چه عزيمت دارد ؟ گفت : بر قليل و كثير احوال و عزيمت او واقفم . علىّ بن ابى طالب چون از حرب جمل فارغ شد روزى چند در بصره مقام كرد . بعد از آن متوجّه كوفه شد . و چون به كوفه رسيد وضيع و شريف و خرد و بزرگ به طوع و رغبت به بيعت او شتافتند و بر يكديگر پيشدستى و مسابقت مىجستند و انبوه مىكردند تا بدان حدّ كه رداهاى ايشان از دوش مىافتاد و نعلينها گم مىشد و اطفال را به دوش مىآوردند و به شرف بيعت

--> ( 1 ) . خدا بكشدش . - و . ( 2 ) . ابن مزاحم منقرى نام اين شخص را خفاف بن عبد اللّه ذكر كرده است ؛ - پيكار صفّين ، ص 97 . ( 3 ) . عمر بن خطاب وى را به ولايت مصر گماشته و سپس معزول كرده بود ؛ - ابن دريد ، الاشتقاق ؛ تهذيب التهذيب ، ج 2 ، ص 127 .